X
تبلیغات
...بانوی شعر های مه آلود

......شهزاده ی امردادی

می آیند .. می روند ...... آنقدر در خودم فرو رفته ام که سر از حرف هایشان در نیاورده، لبخند می زنم، سر تکان می دهم..... باید آنقدر عادی رفتار کنم که کسی جدی نگیردم. آدم گریز شده ام..که غریبگی می کنم.. با خودم! اگر دیگری آدم حسابش کند می شود...... می شود تمام آشنایی ها را به روی خود نیاورم. بی تفاوت تر از همیشه سیگارم را در زیر سیگاری کسی بتکانم که مزمزه قضاوت در ذهنش بیش تر از قهوه اش به او می چسبد........... - میلاد آهنگربهان + مهربان بمان!
+ تاريخ پنجشنبه 1391/09/23ساعت 22:29 نويسنده مهشید |
ساعت چهار و سه دقيقه و بيست ثانيه ، مركز مشاوره ی روانشناسی نيروی انتظامی
يك صندلی پُر ، يك صندلی خالی



الف : برای چی ميخواستی خودت رو بكشی ؟

...ب : من نمی خواستم اينكارو بكنم

الف: پس روی لبه ی پشت بوم يك ساختمون هجده طبقه چيكار مي كردی؟

ب: داشتم آدما رو نگاه می كردم ...

اونا رو فقط وقتی ميشه درست ديد كه حواسشون بهت نباشه

الف: اما خطر مرگ نزديك ترين چيزی بود كه اونجا ديده ميشه

ب: من از چيزايی كه هميشه بهم مثل كنه ميچسبه بدم مياد... خيلی بهشون توجه نمی كنم

الف: باز هم می خوای اين كار رو بكنی ؟

ب: نه وقت ِ تكرار رو ندارم ... هنوز يه عالمه وضعيت هست كه بايد برای يه بار لمسشون كنم

الف : منظورم خودكشيه

ب: چرا اينقدر دوست داری به خودت بقبولونی منم مثل تموم قبلی ها يه هدف مشابه دارم؟

الف : چون كار اونها رو تكرار كردی

ب : شايد واسه اينه كه اگه بپذيری يكی مي تونه توی اون لبه دنبال زندگی بگرده

بايد به فكرت زحمت درگير شدن به چرا هاش رو بدی

الف : خوبه ... پس با يكی روبرو شديم كه می خواد خلاف بقيه زندگی كنه

ب : نه ... با يكی روبرو شديد كه "بقيه " رو اصلا تعريف نمی كه خلاف ِ اونا بشه زندگيش

الف : اما تو در نهايت به پيروی كردن محكومی...

ب : و اگر نكنم چی؟

الف : سخت ميگذره ... خيلی..

ب : درست مثل جواب دادن به سوال های آدمی كه ازقبل نتيجه هاشو گرفته ...نه؟

الف : نمی دونم چقدر داری نقش بازی ميكنی يا چقدر خودتی...
 
فقط می دونم توی اين اداره همه به حرف هات می خندند.

ب : گناهی ندارند... اونا اونقدر به باور ِ جرم عادت كردند

كه قبل از ارتكاب تصميمشون رو می گيرن

الف : مي تونی بری... فقط يه لطفی كن

برای تجربه های فلسفيت نه بقيه رو به دردسر بنداز نه نگرانشون كن....

ب : يه چيزی بگم و خلاص ... كنتور ِ اين زندگی اونقدر دور يه مدار ِتكراري چرخيده

كه خيليا نياز به هوا خوری دارند ...

مطمئن باش اگه كنار بقيه می تونستند

حال و هواشون رو عوض كنند زحمت ارتفاع به خودشون نمی دادند...

آدما گاهی نياز به فرار دارند .. يه عده افقی يه عده عمودی...

بعضی وقتا با همه   ايمانت به زندگ  برو اون بالا به آدما خيره شو

مي بينی همشون حرف دارند ... همشون پر از تفاوتند اما شبيه هم حركت می كنند

همشون تو يه چيز شبيه همند ، اينكه فكر می كنند خاص هستند

يه بار امتحانش كن ... شايه دنيا يه روی ديگه هم داشت...




ساعت چهار و سه دقيقه و سی و پنج ثانيه ، مركز مشاوره ی روانشناسی نيروی انتظامی
دو صندلی ِ پُر

الف : برای چی ميخواستی خودت رو بكشی ؟

ب : ببخشيد ، ديگه تكرار نميشه.


هومن شريفی
 
 
مهربان بمان!
+ تاريخ دوشنبه 1391/04/19ساعت 17:57 نويسنده مهشید |

 

ساده نیستم

و حتی نمی دانم از کجای این ناکجا آباد آخرین

آمده ام

چیز خاصی هم به یادم نمی آید

تنها از آنجا که یادم هست

من فقط یک رویا بوده ام

که آن هم  آنقدر دور افتاده بود

که به ذهن کسی خطور هم نکرد.....

 

محمدرضا پورمند

 

 

 

 

+ مهربان بمان!

+ تاريخ دوشنبه 1390/10/12ساعت 11:38 نويسنده مهشید |


من به گره خوردن ذهنم با برگ محتاجم

سبزی ام از بین رفته است

به عاریه پوشیدن خو گرفته ام

و این بار وام دار شاخه های درخت گشته ام

از فریب من خرده مگیر

که صورتم، زرد بودنم را انکار نمی کند

به این حالت از غضب، نگاهم نکن درخت!

جامه ات را زود پس خواهم داد

تنها برای دو، سه روز باقی مانده

سبزی ات را به اشتراک دلم بگذار

من از هوای زرد و آفتاب بعد از تو می ترسم.....

 

محمدرضا پورمند



مهربان بمان!

+ تاريخ چهارشنبه 1390/10/07ساعت 15:52 نويسنده مهشید |
در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.

 این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی به‌ وسیله ی افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقت است و به جا ی تسکین،  پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.


صادق هدایت


مهربان بمان!

+ تاريخ پنجشنبه 1390/09/17ساعت 9:20 نويسنده مهشید |

از من بگذر ، شبیه یک آمبولانس ِ پر 

از کنار یک تصادف ..............................

این اتفاقیست 

- که در درون ما افتاده است...


هومن شریفی


+ مهربان بمان!

+ تاريخ جمعه 1390/09/04ساعت 18:2 نويسنده مهشید |

دروغ نمی‌گویم

باد را بنگرید

باد هم از وزیدنِ این همه واژه

به آخرین جمله‌ی غم‌انگیزِ جهان رسیده است:

را … را … راحت‌ام بگذارید،

من هم بدبین‌ام

من هم خسته‌ام

من هم بی‌باور...............



سید علی صالحی

+ تاريخ سه شنبه 1390/08/17ساعت 22:20 نويسنده مهشید |

"مهربانی"

چیزی شبیه چشم تو بود!

از آن مهربان تر،

من که ندیدم!

آخ که مردمکش

قابی بود، برای عکس خودم !!


پیام ابراهیم پور



+مهربان بمان!

+ تاريخ چهارشنبه 1390/07/13ساعت 18:42 نويسنده مهشید |



رویای دست هایت را بر پوستم میکشم، شاید پرواز یعنی این..

هی صبورا!

بی تو بودن چه اتهام بزرگی ست

وقتی آخرین قطار برمیگردد.......



+نامه های منتشر نشده ی مجنون


مهربان بمان!

+ تاريخ سه شنبه 1390/06/22ساعت 23:36 نويسنده مهشید |
اگر نبودی

من بودم

اما  این جمله ها نبود.................

 

 

 

مهربان بمان!

 

+ تاريخ شنبه 1390/06/19ساعت 15:7 نويسنده مهشید |